
مرا درياب
تو اي تنهاترين شاهد
تو اي تنها در اين دنيا و هر دنيا
بجز تو آشنايي من نمييابم
بجز تو تكيهگاه و همزباني من نميخواهم
مرا درياب
تو ميداني كه من آرام و دلپاكم
و ميداني كه قلبم جز به عشق تو
و نام تو
و ياد تو
نخواهد زد
و ميداني كه من ناخوانده مهماني در اين ظلمتسرا هستم
مرا درياب
كه من تنهاترين تنهاي بيسامان اين شهرم
مرا بنگر.. مرا درياب
قسم به راز چشمانم
به اقيانوس بيپايان رويايم
به رنگ زرد به رنگ بيوفاييها
به عشق پاك
به ايمانم
به چين صورت مادر
به دست خستهي بابا
به آه سرد تنهايي
به قلب مردهي زاغان
به درد كهنهي زندان
به اشك حسرت روحم
به راز سر به مُهر سينهي اسبم
اگر دستم بگيري و
از اين زندان رها سازي
برايت عاشقانه شعر خواهم گفت
همين يك قلب پاكم را
و روح بيقرارم را كه زندانيست
به تو اي مهربان تقديم خواهم كرد
مرا از غربت زندان رها گردان
نگاه بيپناهم بر در زندان تنهايي روح خستهام خشكيد
مرا درياب
مرا درياب كه غمگينم

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم
چند وقت است که هر شب به تو ميانديشم
به تو آري به تو، يعني به همان منظره دور
به همان سبز صميمي، به همان باغ بلور
به همان سايه، همان تصويري
که سراغش ز غزلهاي خودم ميگيري
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسّم... به تکلم... به دلارايي تو
به خموشي... به تماشا... به شکيبايي تو
به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت
به قدمهاي تو در برکه غمگين سکوت
شبهي چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسي ورد زبانم شده است
در من انگار کسي در پي افکار من است
يک نفر مثل خودم عاشق ديدار من است
يک نفر ساده چنان ساده که از سادهگيش
ميتوان يک شبه پي برد به دلدادگيش
آه اين خواب گرانسنگ، سبکبار شده
بر سر خواب من افتاده و آوار شده
در من انگار کسي در پي افکار من است
يک نفر مثل خودم تشنه ديدار من است
يک نفر سبز چنان سبز که از سر سبزيش
ميتوان پل زد از احساس خدا تا دل خويش
اي بيرنگ تر از آينه يک لحظه بايست
راستي... اين شَبَه هر شب تصوير تو نيست؟
اگر اين حادثه هر شب تصوير تو نيست
پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يکيست
حتم دارم تويي آن شبه آينه پوش
عاشقي جرم قشنگيست به انکار مکوش
آري آن سايه که شب آفت خوابم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اينک از پشت دل، آيينه پيدا شده است
و تماشاگر اين سيل تماشا شده است
آن الفباي دبستاني دلخواه تويي
عشق من آن شبه شاد شبانگاه تويي

قاصدك! هان، چه خبر آوردي؟
از كجا وز كه خبر آوردي؟
خوش خبر باشي، اما، اما
گرد بام و در من
بيثمر ميگردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم ميگويد
كه دروغي تو، دروغ
كه فريبي تو، فريب
قاصدك هان،
ولي... آخر... اي واي
راستي آيا رفتي با باد؟
با توام، آي! كجا رفتي؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمي، جايي؟
در اجاقي طمع شعله نميبندم...
خردك شرري هست هنوز؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم ميگريند

